اشاره اى در آغاز
آنچه به مرور، ان شاء اللّه روزهاى دوشنبه هر هفته، شاهد انتشار آن خواهید بود، بحث هایى است در زمینه اخلاق اسلامى که توسط آقاى ناصر مکارم شیرازى، به رشته تحریر در آمده است. این سلسله مقالات که به مناسبت سال نو و به منظور خانه تکانى در قلوب، پیشکش امت حزب اللّه شده است، در هر شماره، یکى از بحث هاى اساسى در زمینه یاد شده را مورد بررسى و کنکاش قرار مى دهد. امیدواریم، در آستانه پیروزى نهایى رزمندگان کفر ستیز اسلام بر دشمن زبون، این بحث ها، زمینه ساز جهاد اکبر همه اقشار امت حزب اللّه گردد.
چگونه خود را بسازیم؟
چه کنیم تا در برابر حوادث محکم و استوار و شجاع باشیم؟
چگونه مى توان تلخیهاى زندگى را به شیرینى مبدل کرد؟
و چه کنیم به جوار قرب خدا راه یابیم ؟
1
اخلاق؛ بزرگترین عامل خوشبختی یا بدبختی؟!
بسیارى از مردم از زندگى خود مى نالند و سخت ناراحتند،خود را بدبخت مى دانند و احساس مى کنند که در زندگى، گمشده اى دارند که هرگز به آن نمى رسند، شب و روز تلاش مى کنند، اما خود را با موانع روبرو مى بینند و همه اینها را معلول ناسازگاریهاى محیط مخالفت رقبا و بد اندیشان و «شانش» و «اقبال» و عواملى دیگر از این قبیل مى شمارند و چنین تصور مى کنند که عامل اصلى تمام اینها در بیرون وجود آنهاست.
ولى وقتى در زندگى آنها کاملا دقیق مى شویم، مى بینیم وسایل سعادت و خوشبختى براى آنها فراهم است و ظاهرآ کم و کسرى ندارند، اما چرا این قدر ناراحتند؟
بیشتر دقت مى کنیم که این تضاد در میان «دید ما» و
«دید آنها» از کجاست؟ سرانجام به اینجا مى رسیم که یک عامل درونى ذاتى، یک نقطه ضعف اخلاقى «یک شیطان وسوسه گر» و «خناس» (پنهان)، در زاویه ارواح آنها لانه کرده و همان است که زندگى به این خوبى را در نظرشان تیره و تار ساخته است، مثلا مى بینیم شیطان «حرص و تکاثر و فزون طلبى» به آنها اجازه نمى دهد دمى آرام بگیرند، به زندگى خدادادى قانع باشند، و از مواهبى که در اختیارشان است به خوبى بهره گیرى کنند.
یا اینکه عامل «بُخل» به آنها اجازه نمى دهد که مواهب زندگى را با دیگران تقسیم کنند افراد دیگر را در آنها سهیم بدانند همین «بخل» سبب شده است که دیگران بر ضد انها تحریک شوند و هر کدام ضربه اى به آنها وارد سازند. دوستان از اطرافشان پراکنده شوند، از حمایت خویشاوندان محروم گردند و در زندگى، تنهاى تنها شوند.
هیچکس نیست که آنها را دلدارى دهد و در برابر سختیهاى زندگى، مرهمى بر زخمهایشان بگزارد و هیچکس پیدا نمى شود که در مشکلات، به آنها کمک کند. وقتى درست مى اندیشیم، مى بینیم عامل «حرص» در شخص اول و «بخل» در شخص دوم عامل اصلى بدبختى بوده است، ولى آنها در بیرون وجودشان عوامل بدبختى خویش را جستجو مى کنند. در حالى که عامل بدبختى، در درون جانشان لانه کرده است.
افراد دیگرى را مى بینیم که همیشه از «سنگینى بار بدهکارى» ناله مى کنند، هر چه عایدشان مى شود به عنوان «اقساط بدهى ها» از
دستشان مى رود. همسر و فرزندان خود را در فشار قرار مى دهند، از آنها مى گیرند تا اقساط عقب مانده را بدهند و از آنجا که «بدهکارى»، همیشه عاملى براى خرد کردن شخصیت انسان است، مجبور مى شوند به این و آن روى آورند، آبروى خود را در کف گذارده با آن معامله کنند و به دنبال آن «عقده حقارت» بر جان آنها چیره شود. وقتى حالات آنها را مى بینیم و پاى درد دلشان مى نشینیم، سخت ناراحت مى شویم. اما کمى نزدیک و نزدیک تر مى آییم و جستجو مى کنیم که این بلاى بدهکارى از کجا در خانه او نازل شده است؟ مى بینیم این بلا درست بلایى است که خودش آن را نازل کرده است. و دردسرى است که خودش آفریده است!. مى بینیم. بار این بدهى سنگین را هرگز براى یک «ضرورت زندگى» بر دوش نگرفته است، بلکه تنها یک پندار، یک خیال خام، و یا صحیحتر «چشم و هم چشمى»، «و طول امل» عامل اصلى اش بوده است. خانه اى داشته است در حدود نیازش، داراى چند اتاق کوچک یا متوسط که به هر حال، جوابگوى احتیاجات او بوده، امّا همین که مى خواست آخرین اقصاط بدهى آن را بپردازد ناگهان به این کفر افتاد که مانند دوست یا همسایه اش، آن را تبدیل به منزل وسیعترى بکند، و به این عنوان که باید انسان به فکر آینده باشد و احتیاجات احتمالى بعدى را نیز در نظر بگیرد، وام سنگینى گرفت و خانه را فروخت و تبدیل به خانه بزرگترى کرد. خانه اى که هگز نیاز اصولى به آن نداشت، و با آن همه «بدهى و ناراحتى» نمى ارزید، خانه اى که لقمه اى گلوگیر بود نه قدرت فرو بردنش را داشت، و نه بیرون آوردنش. اکنون نه راهى دارد
که پیش رود و نه مى تواند عقب برگردد. و از این میان، دست و پا مى زند و ناله مى کند و از روزگار غدّار و چرخ کج مدار، شکوه ها دارد و از ناسازگارى زمان و بى وفایى دوستان حکایتها مى کند، اصولا جمعى از مردم، گویى بدون دردسر نمى توانند زندگى کنند و اگر یک روز، همه مشکلات آنها حل شود، باید با دست خود دردسرى بیافرینند و این کمبود زندگى را بر طرف سازند! این گروه عملا «وام گرفتن» را که به تعبیر روایات اسلامى «مایه اندوه شب و ذلت روز است» جزو بافت زندگى خود مى دانند و در زندگى مصرفى خود براى تهیه وسایل رفاهى و حتى تجملى رو به سوى وام و زندگى اقساطى مى آورند و در تضاد عجیبى گرفتارند. هم ناله مى کنند و هم زندگى بدون آه و ناله را نمى پسندند و در حقیقت این «طول امل» «آرزوى دراز» و «عدم مدیریت صحیح زندگى» است که مایه آنهمه دردسر شده است.
افراد دیگرى را مى بینیم که در زندگى اجتماعى ظاهرآ افرادى موفق اند، پست و مقام خوبى دارند، زندگى شان آبرومند و در خدمت خلق خداست و همه به آنها با دیده احترام مى نگرند. وقتى نزدیک تر مى شویم، مى بینیم داد اینها نیز بلند است، از ظلمها، حق کشى ها، و تبعیضهاى ناروا، پیوسته ناله مى کنند، و به قدرى در این زمینه داد سخن مى دهند که راستى دل سنگ براى آنها مى سوزد، پیداست در رنج و فشار روحى عجیبى هستند، افق زندگى در نظرشان تاریک و زمین و آسمان براى آنها تنگ است.
کمى نزدیکتر مى رویم و دقیق تر مى شویم، مى بینیم تمام این شکوه ها و ناله ها، از این است که چرا دوست دیروز او، امروز مقامى برتر از او دارد؟ این حسادت شدید، تمام امتیازات زندگى را در نظر او کوچک کرده، تمام مواهب الهى را بى ارزش ساخته است و تمام پیروزى ها را در نظرش مبدل به شکست نموده است. در واقع درد او از ظلم و تبعیض و حق کشى این و آن نیست، از عامل حسد است که همچون شیطان در زوایاى روحش پنهان شده است.
از مجموع این بررسیها، به این نتیجه مى رسیم که عامل اصلى بسیارى از ناراحتیهاى ما که پیوسته آن را در بیرون وجود خود جستجو مى کنیم، درون جان ماست و اگر یک روز موفق به خانه تکانى دل شویم و این شیاطین را که نامشان، حرص، بخل، آرزوهاى دور و دراز، چشم و هم چشمى، کبر، خودخواهى و حسادت است، اگر این شیاطین مرموز را از زوایاى وجود خود بیرون کشیم و به خارج پرتاب کنیم، افق زندگى در نظر ما کاملا دگرگون مى شود. روشناییها، خوشبختیها، آسایش و آرامش خاطر، جاى آن همه بدبختى و رنج و بلا را مى گیرد.
و از همین جاست که نقش فوق العاده حساس اخلاق در زندگى انسان و سلامت و سعادت او روشن مى شود و اگر مى گوییم «اخلاق بزرگترین سرمایه انسان است» به همین دلیل است.
توجه به روایات اسلامى و اشارات کوتاه و بسیار پرمعنى که در آنها آمده ترسیم زیبا و گویایى از این واقعیت است.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مى فرماید:
«خیرُ الْغَنِى، غنى النفس؛ بهترین بى نیازى، بى نیازى درون جان است»
1و در حدیث امام صادق (علیه السلام) آمده است که:
«قناعت، غناى اکبر است»
2و در کلام همان امام نیز مى خوانیم:
«رب عزیز اذله خلقه؛ بسیار عزیزانى که اخلاق بدشان آنها را ذلیل ساخته است»
3و سرانجام در کلام نورانى امیر مؤمنان على (علیه السلام) مى خوانیم:
«اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع؛ لغزش عقلها غالبآ بر اثر تابش خیره کننده ى شعله هاى آتش طمع است»
4بله بسیارى از ذلتها و زبونى ها، بسیارى از لغزشها و شکستها و ناکامیها از خلق و خوى انسان سرچشمه مى گیرد. «خود خواهى» و غرور همه را از دور او پراکنده مى کند. «طمع» او را در گردابى فرو مى برد که راه خلاصى از آن نیست. «حرص و آز» او را به کارهایى وا
مى دارد که سرانجامش ذلت و خوارى است.
«تکاثر» و افزون طلبى چنان عطشى بر او مسلط مى کند که با هیچ چیز سیراب نمى گردد. دایمآ مى دود، لحظه اى قرار و آرام ندارد، آرامش در سراسر زندگى او دیده نمى شود و اگر مالک تمام ثروت جهان گردد، باز روح او فقیر و گرسنه است.
«حسد» چنان آتشى به جان او مى زند که اگر تمام مواهب جهان را در اختیار داشته باشد، خود را بدبخت مى بیند.
البته احادیث فوق شرح و تحلیلهایى دارد که در جاى خود به خواست خدا مطرح مى شود. هدف فعلا این است که بدانیم مشکل اصلى کار ما کجاست؟ ضربه ها را از کجا مى خوریم؟ و چگونه مى توانیم از خود، انسان جدیدى بسازیم؛ انسانى نیرومند، شجاع، عزیز و آبرومند، پر محبت و دوست داشتنى و محترم نزد خدا و خلق. تا به این ترتیب صفحه صفحه تازه اى در زندگى خود بگشاییم.
* * *
2
اخلاق، راه بهتر زیستن
به دنبال تقاضاهاى خوانندگان گرامى از این شماره، ادامه صفحه سلسله مقاله هاى درسى از اخلاق از آیت الله مکارم شیرازى را که شماره صفحه اول آن روز دوشنبه صفحه این هفته در صفحه نظرها و اندیشه ها چاپ شد، در این ستون و روزهاى پنجشنبه خواهیم خواند انسان بسیار نیرومند آفریده شده، و هیچ موجودى با قدرت او برابرى نمى کند، و به راستى اینکه قرآن مى گوید:
«سَخَّرَ لَکُم ما فِى السَّمَواتِ وَ ما فِى الاْرْضِ؛ خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر فرمان شما ساخته»1
بررسى نیروهایى که «بالقوه» یا «بالفعل» در او وجود دارد، نیز این حقیقت را تایید مى کند.
ولى همین موجود فوق العاده قوى و با عظمت گاه آنقدر زبون و ضعیف و ناتوان مى شود که همه را در شگفتى فرو مى برد، یک گرم ماده مخدر، او را چنان به خود وابسته مى کند که تمام ثروت و عقل و هوش و تمام هستى و دل و دین خود را پاى آن مى ریزد، و تمام حیثیت خود را فداى آن مى کند.
براى بدست آوردن «مبلغ ناچیزى» شب و روز مى دود، تن به هر ذلتى مى دهد، تملق هر کس مى گوید پیش هر کس سر تعظیم فرود مى آورد، و سرانجام به موجودى مبتذل و بى ارزش مبدل مى گردد.
گاه چنان آلوده فساد مى شود که نه تنها مردم از او متنفر مى شوند که خودش هم از خودش بدش مى آید، مى خواهد از خود بگریزد، و از این نکبت و بدبختى رهایى یابد، اما تمام درهاى فرار را نیز به روى خود بسته است.
آنچنان احساس حقارت و زبونى مى کند، که از همه کس مى ترسد، از هر کارى وحشت دارد، نه قدرت تصمیم گیرى دارد، و نه اگر تصمیم بگیرد مى تواند روى آن بایستد و کارى را به آخر برساند.
چه عاملى آن موجود بزرگ و نیرومند را این چنین زبون و حقیر ساخت؟ و او را از آن اوج قدرت پایین کشید و از تخت فرمانروایى آسمان و زمین به زیر انداخت؟ آیا موجود موهومى به نام «سرنوشت» یا «شانس و اقبال و طالع»؟ سرنوشتى که در واقع به دست خود او رقم زده مى شود، و شانس و طالعى که در حقیقت